نویسنده این داستان ، استاد دولت آبادی














خلاصهای از داستان کلیدر؛ نوشته محمود دولت آبادی

مارال دختر جوانی از عشایر کُردِ ساکن خراسان به شهر (سبزوار) می آید تا پدرش عبدوس و نامزدش دلاور را که به جرم شرکت در قتل زندانی هستند، ملاقات کند. مارال و مادرش در طول یک سالی که این دو، در زندان بوده اند، بر اثر خشکسالی زندگی دشواری را گذرانده اند. مادر بر اثر یک بیماری سخت می میرد و مارال که تنها مانده است، تصمیم می گیرد پیش عمه اش بلقیس، همسر کلمیشی به کلاته ی سوزن ده برود. خانوار کلمیشی مثل بیشتر ایلیاتیهای آن سامان بین منطقه ی کلیدر و قلعه ها و کلاته های پراکنده آن نواحی بر حسب فصل، در رفت و آمدند.
مارال درخانواده ی عمه به خوبی پذیرفته می شود و روز بعد برای درو کردن کشتگاه کوچک خانواده، با آنها همراه می شود. همان روز گل محمد (پسر بلقیس) با دایی خود مدیار و چند تن دیگر از اعضای خانواده همراه میشود، تا صوقی، خواهرزاده حاج حسین چارگوشلی را که مدیار عاشق اوست، از خانه ی حاج حسین بدزدند. صوقی نامزد نادعلی، پسر حاج حسین است. در این ماجرا، مدیار و حاج حسین چارگوشلی کشته می شوند. در غیبت مردان خانواده، شیرو (دختر جوان بلقیس) طبق قراری که با ماه درویش – جوانی که هرسال برای روضهخوانی و شمایلگردانی به سیاه چادرها میآید - دارد، فرار میکند. وقتی گلمحمد به سوزنده برمیگردد برای پیدا کردن شیرو تا نیشابور میرود و در آنجا باخبر میشود که آن دو باهم ازدواج کردهاند و به قلعهچمن رفتهاند.
خانواده بعد از درو کشت دیم کمحاصل خود در سوزنده، به چادرها برمیگردند ولی با بیماری گوسفندها روبرو میشوند. گلمحمد برای گرفتن کمک از ادارههای دولتی به سبزوار میرود، اما به او توجهی نمیکنند و او خسته و ناامید به چادرها برمیگردد و ناچار میشود از بابقلی بندار، مباشر ارباب آلاجاقی که در قلعهچمن دکانی دارد، قرضی بگیرد.
ماهدرویش و شیرو در قلعهچمن برای گذران زندگی، به خدمت بابقلی بندار درمیآیند. شیرو در کارگاهی که بابقلی بندار در زیرزمین خانه خود دایر کرده، همراه با موسی و عدهای از بچههای قلعه، قالیبافی میکند. نادعلی برای یافتن نشانهای از قاتل پدر خود، سیاهچادرها و قلعههای اطراف را زیر پا میگذارد، اما بینتیجه برمیگردد. گورکن قلعهی برکشاهی به سراغش میآید تا به ازای روغن و گندمی که از او میگیرد، گور مدیار را که در شب حادثه، پنهانی در گورستان قلعهی برکشاهی دفن شده، به او نشان میدهد. اما منظرهی فجیع داخل گور بر اعصاب نادعلی اثر میگذارد و او سلامت روانی خود را از دست میدهد.
با فرارسیدن پاییز، خانوادهی کلمیشی به قشلاق میروند. بر اثر مرگ و میر احشام و تنگدستی، گلمحمد و بیگ محمد (برادر کوچکتر) ناچار به هیزمکشی میروند. مارال که خود را در آن موقعیت سربار خانواده میبیند، پیشنهاد میدهد که گلمحمد را در این کار کمک کند. گلمحمد که از اولین دیدار به مارال دلبسته است، با آنکه زنی به نام زیور دارد، مارال را به زنی میگیرد. گلمحمد در یکی از سفرهایی که برای فروش هیزم به شهر رفته است، با ستار -جوانی پینهدوز- آشنا میشود که گاه گاه برای کار به میان ایلات و به دهات اطراف میآید.
در غروب شبی برفی، دو امنیه برای گرفتن مالیات به چادر کلمیشیها میآیند، اما خشکسالی و مرگ و میر گوسفندها ، امکان پرداخت مالیات را از بین برده است. امنیهها خیال دارند گلمحمد را با خود به شهر ببرند. گلمحمد و خانعمو (برادر کلمیشی) آن دو را میکشند و جسدهاشان را از بین میبرند. چند ماه بعد وقتی که کلمیشیها دارند خود را برای کوچ، به طرف کلیدر آماده میکنند، از آمدن چند امنیه به میان سیاهچادرها با خبر میشوند. گلمحمد و خانعمو چادرها را ترک میکنند و به بیابانهای اطراف میگریزند.
بابقلی بندار، شیرو را طبق وعدهای که به ارباب آلاجاقی داده است، به شهر، به خانهی او میفرستد. چندی بعد بلقیس که برای کاری به خانهی ارباب آلاجاقی به سبزوار رفته است، شیرو را با خود میآورد، اما هیچیک ازمردان خانواده با شیرو از در آشتی درنمیآیند و او تنها و دلشکسته به قلعهچمن برمیگردد. چند روز بعد جهنخان بلوچ که با بابقلی بندار معاملهی قاچاق تریاک دارد، برای وصول مطالبات خود از او، با چند سوار به قلعهچمن میآیند. بابقلی بندار در قلعه چمن نیست و جهن خان، ماهدرویش را که حاضر نمیشود جای او را نشان بدهد، از بالای پشتبام به حیاط خانه پرت میکند. ماهدرویش از آن به بعد علیل و زمینگیر میشود. جهنخان، شیدا پسر کوچک بابقلی بندار را به عنوان گروگان، با خود میبرد. همان روز موسی که از شهر برگشته است به گودرز بلخی –یکی از ساکنان قلعهچمن که ستار با او رفت و آمدهایی دارد- خبر میدهد که ستار در پی حادثهای در شهر دستگیر شده است.
خانمحمد، پسر بزرگتر بلقیس که چندسالی در زندان بوده، آزاد میشود. همان شب گلمحمد و خانعمو برای دیدن او به چادرها میآیند. صبح روز بعد استوار اشکین و امینههایش که در تعقیب گلمحمد هستند، به آنجا میرسند و او را دستگیر میکنند. گلمحمد در زندان با ستار همبند است. ستار نقشهای برای فرار گلمحمد و چند تن دیگر میکشد. نقشه با موفقیت انجام میگیرد. وقتی گلمحمد به چادرها میرسد، مارال پسری به دنیا آورده است. همان شب گلمحمد همراه با خانعمو و بیگ محمد، به رباط کالخونی به سراغ پسرخالهشان علیاکبر حاجپسند میروند و چون مطمئن هستند که علیاکبر حاجپسند، گل محمد را لو داده است او را میکشند و گوسفندهایش را با خود میبرند.
فردا خبر حملهی آنها به رباط کالخونی، به ستوان غزنه میرسد و او با سرعت به طرف کالخونی راه میافتد. موسی که با تشکیلاتی که در شهر است، ارتباط دارد، اعلامیههایی را با خود میآورد و در دهات اطراف به دست بعضی از دهقانان میرساند. این روزها در اغلب روستاها، بحثهایی موافق و مخالف بر سر گرفتن املاک اربابها درگرفته است. در همین روزها شیدا که موفق به فرار شده، به قلعهچمن میرسد و بابقلی بندار برای حفظ جان شیدا، او را به پناهگاه گلمحمد میفرستد.
گل محمد و همراهانش شبی به قلعهی سنگرد میروند و از نجف ارباب میخواهند که تفنگها و فشنگهای خود را به آنها بدهد. وقتی به قلعه میدان برمیگردند، با حملهی استوار اشکین و امنیههای او مواجه میشوند اما گلمحمد و مردانش موفق میشوند آنها را بکشند. گلمحمد گوش دو نفر از امنیهها را میبرد و به شهر روانهشان میکند، از آن روز به بعد، آوازهی شجاعت و قدرت گلمحمد در دهات و قلعههای اطراف میپیچد.
چندی بعد سرگرد فربخش، ستار را از زندان آزاد میکند و او را پیش گلمحمد میفرستد تا به او بگوید که مایل است گلمحمد را ملاقات کند. فربود رئیس تشکیلات موافقت میکند که ستار پیغام سرگرد را به گلمحمد برساند. ستار در راه به امنیههایی برمیخورد که برای پیدا کردن گلمحمد به قلعهچمن میروند. عباسجان پسر کربلایی خداداد - پیرمرد ثروتمندی که زندگی گذشته را از دست داده است - به تازگی به خدمت بابقلی بندار درآمده است و همان شب پیامهایی از ارباب آلاجاقی برای او میآورد. آلاجاقی از بابقلی بندار خواسته است گلمحمد را از آمدن امنیهها باخبر کند و سعی کند امنیهها را به راههایی بفرستد که موفق به یافتن گلمحمد نشوند. علاوه بر آن سرگرد فربخش هم به بابقلی بندار پیغام داده که نمیخواهد بین گلمحمد و خاننایب، رئیس امنیهها درگیری و برخوردی پیش بیاید.
آن شب ستار مخفیانه با گودرز بلخی و موسی و چند تن دیگر از دهقانان، دور هم جمع میشوند و در مورد مطالبات جدی خود از اربابها بحثهایی میکنند و قرارهایی میگذارند. روز بعد ستار به سراغ گلمحمد میرود، در راه دستهی خاننایب و امنیههایش را در آن حوالی میبیند. نزدیکهای غروب، گلمحمد و دیگران، از مخفیگاه ، حملهی خاننایب را به سیاهچادرهای ملامعراج، میبینند. گلمحمد ستار را نزد ملامعراج که در این حمله زخمی شده، میفرستد و خود و یارانش، خاننایب را دنبال میکنند و او و امنیههایش را میکشند.
در قلعهچمن، یک شب قبل از شروع کار دستهجمعی درو، دهقانان در مورد گرفتن حق خود از اربابها همقسم میشوند. عباسجان خبر این جلسه را به بابقلی بندار میرساند. روز بعد، قدیر (برادر عباسجان) که برای اولین بار به کار درو گماشته شده، نمیتواند پا به پای دیگران کار کند و اصلان پسر بابقلی بندار، او را اخراج میکند. قدیر همان شب خرمنها را آتش میزنند. فردای آن روز، ارباب آلاجاقی و امنیههایی که از شهر میآیند، گودرز بلخی و یاران او را به بهانهی آتش زدن خرمنها به باد کتک و شکنجه میگیرند.
گلمحمد با شهرتی که به دست آورده، به صورت پناهگاهی برای رعیتها درآمده، در قلعه میدان مستقر میشود. مردم از دهات و کلاتههای اطراف به سراغ او میآیند و مسایل خود را با او در میان میگذارند و از او کمک میخواهند. در یکی از همین روزها دو امنیه از طرف سرگرد فربخش نامهای برای گلمحمد میآورند: به او پیشنهاد شده، از دولت درخواست تأمین کند یا آنکه رضایت بدهد تا سرگرد فربخش همراه با نمایندهای از مشهد، به دیدار او بیاید و با هم برای دیدار دوستانهای نزد فرمانده به مشهد بروند. گلمحمد در پذیرفتن این پیشنهاد درتردید میماند. ستار هم نمیتواند راهی پیش پای او بگذارد.
به دنبال شکایتهایی که از نجف ارباب شده، گلمحمد به قلعهی او (سنگرد) میرود. در آنجا حاجی خان خرسفی را میبیند و دختر او لیلی را برای بیگ محمد، خواستگاری میکند. حاجی خان خرسفی که خیال دارد لیلی را به نجف ارباب بدهد، بعد از رفتن گلمحمد و یارانش، با همدستی نجف ارباب، انبار کاه خود را آتش میزند تا آن را به گردن گلمحمد بیندازد و بتواند از او شکایت کند.
وقتی گلمحمد به قلعه میدان برمیگردد، قربان بلوچ –یکی از کارگزاران بابقلی بندار- را میبیند که از طرف او آمده است تا گلمحمد را به جشن عروسی پسرش اصلان دعوت کند. قرار است آلاجاقی و فربخش هم به این جشن بیایند. آلاجاقی برای گلمحمد پیغام فرستاده است، که این جشن بهترین فرصت برای گرفتن تأمین است. و او میتواند در برابر گرفتن صدهزار تومان، برای او تأمین بگیرد. قربان بلوچ همچنین از جهن خان پیغامی برای قرار ملاقاتی با گلمحمد آورده است. گلمحمد در پذیرفتن این دعوتها مردد و سرگردان میماند.
قربان بلوچ که روزگاری در قیام افسران خراسان با آنها همراه بوده و حالا اعتماد گلمحمد را جلب کرده و در صف مردان او درآمده است، معتقد است که چون کارهایی که گلمحمد میکند، به نفع اربابها نیست، این دعوتها ممکن است دامی برای گلمحمد باشد. ستار هم در بحثهایی که با گلمحمد دارد، به او هشدار میدهد که به جای اینکه در میان اربابها و رعیتها قرار بگیرد و با هردو طرف دوست باشد، باید طرف مردم را بگیرد، زیرا مردم او را صادقانه دوست دارند، در حالی که دوستی اربابها با او صادقانه نیست و نمیشود به آنها اعتماد کرد. گلمحمد با احساس مسئولیتی که به مردم دارد، در قبول دعوتها مرددتر میشود.
نزدیکیهای صبح، حیدر پسر ملامعراج، خبر خرابکاریهای نجف ارباب را به گلمحمد میرساند. گلمحمد و یارانش به سنگرد میروند، نجف ارباب را دستگیر میکنند و او را دستبسته با خود میآورند. در همین موقع کسی از طرف رئیس امنیهای که مأمور تعقیب گلمحمد است، از راه میرسد و از گلمحمد میخواهد از آنجا دور شود و خبر میدهد که سیدشرضا و نوذربیگ که هردو تا چندی پیش یاغی بودند و حالا به خدمت دولت درآمدهاند، داوطلب دستگیری او شدهاند. این پیغامها گلمحمد را گیجتر میکند، با این همه به خانعمو میگوید که خیال دارد نجف ارباب را دستبسته به عروسی اصلان ببرد و از خطری که ممکن است در کمین او باشد، پروایی ندارد.
روز بعد گلمحمد با جهنخان ملاقات میکند. گلمحمد که گمان میکرد جهنخان از او میخواهد تا پولی را که از بندار و آلاجاقی طلب دارد، از آنها بگیرد، با کمال تعجب میبیند که جهنخان که تا چندی پیش یاغی بود، خودش را تسلیم کرده و حالا به خدمت دولت درآمده و از او میخواهد که خودش را تسلیم کند. گلمحمد به او جواب رد میدهد.
پس از آن گلمحمد و نزدیکانش به عروسی اصلان به قلعه چمن میروند. آلاجاقی و سرگرد فربخش همراه با بابقلی بندار از او استقبال میکنند. آلاجاقی با وجود عدم رضایت حاجی خرسفی، در میان جمع، قرار عروسی لیلی، دختر او را برای بیگ محمد میگذارد و ضمن صحبتهایی پنهانی از گلمحمد میخواهدکه نجف ارباب را آزاد کند و از دولت درخواست تأمین کند. گلمحمد جواب مثبتی به پیشنهادهای آلاجاقی نمیدهد و بیآنکه در شام عروسی شرکت کند، با یاران خود از قلعهچمن میرود.
روزی که قرار است بیگ محمد همراه با خانعمو به خواستگاری لیلی بروند، سواری از طرف سیدشرضا تربتی برای گلمحمد خبر میآورد که به او دستور داده شده هرچه زودتر زنده یا کشتهی گلمحمد را تحویل دهد. گلمحمد و برادرش به این نتیجه میرسند، که ممکن است عروسی بیگ محمد، حیلهای برای کشتن او باشد. با این همه بیگ محمد همراه با خانعمو طبق قرار، با چند سوار به خرسف میروند و وقتی به آنجا میرسند، متوجه میشوندکه اهالی ده، به دستور حاجی خرسفی، از ده بیرون رفتهاند. خود او هم به مشهد رفته و از گلمحمد شکایت کرده است. خانعمو خشمگین از توهینی که به آنها شده، دستور میدهد مردم انبارهای غله حاجی خرسفی را خراب و آنها را غارت کنند و وقتی مردم از ترس ارباب دست به این کار نمیزنند، غلهها را به کمک بیگ محمد به نهر آب میریزد و خشمگین از آنچه پیش آمده و پشیمان از آنچه کرده است، نزد گلمحمد برمیگردد. در همین موقع قربانبلوچ از طرف سرگرد فربخش پیغام میآورد که فربخش مایل است او را ببیند. در این ملاقات فربخش خبر میدهد که از مدتها پیش حکم قتل گلمحمد را به او دادهاند وچون این کار را نکرده است، به جرم بیلیاقتی میخواهند او را منتقل کنند. اما جانشین او حتماً این کار را خواهد کرد. فربخش دوستانه از گلمحمد خداحافظی میکند.
فردای آن روز، ستار که به شهر رفته با فربود بر سر احتمال کشته شدن گلمحمد بحث میکند. ستار تصمیم دارد پیش گلمحمد برگردد اما فربود معتقد است که این کار فایدهای ندارد. ستار حرفهای فربود را قبول دارد، اما ترجیح میدهد برای یاری گل محمد خودش را به او برساند. آخرین پیشنهاد فربود این است که تشکیلات میتواند گلمحمد را مدتی مخفی نگه دارد.
همان روز (15 بهمن 1327) خبر سوء قصد به شاه از رادیو پخش میشود. ستار در بحثی که با یکی از رفقا دارد، به این نتیجه میرسند که از این به بعد سختگیری و دیکتاتوری شدت خواهد خواهد یافت. در جلسهای که شب همان روز در باغ فرمانداری سبزوار با حضور آلاجاقی و اعیان شهر تشکیل میشود، برنامهای برای تظاهرات بر ضد حزب توده، به وسیلهی زندانیانی که آزاد میشوند و روستاییانی که آلاجاقی از دهات اطراف خواهد آورد، ریخته میشود. ستار مصمم میشود خود را به گلمحمد برساند.
سیدشرضا تربتی پنهانی به سراغ گلمحمد میآید تا به او بگوید که در اوضاع فعلی که حکومت قدرت گرفته است و دارد همهی مخالفان خود را از بین میبرد، او مجبور است بنا به دستور، مرده یا زندهی گلمحمد را تحویل بدهد و گلمحمد باید بین تمکین، گریز یا مرگ، یکی را انتخاب کند. گلمحمد تأکید میکند که چون اهل تمکین و گریز نیست. مرگ را انتخاب کرده است. درهمان حال سرهنگ بکتاش فرماندهی جدید نیز پیغامی برای او میفرستد و از او میخواهد تا فردا شب خود را تسلیم کند وگرنه، جنگ شروع خواهد شد. حیدر، پسر ملامعراج از طرف پدر به سراغ گلمحمد میآید تا اگر او بخواهد، کمکهایی برایش فراهم کند. اما گلمحمد همهی پیشنهادهای کمک را رد میکند. تفنگچیهایش را به خانههایشان میفرستد و آخرین پیشنهاد ستار را برای نجات خود نمیپذیرد. روز بعد به گل محمد خبر میدهند که علاوه بر گروههای سردار جهن و سیدشرضا تربتی، برای مقابلهی با او، ارباب آلاجاقی هم گروهی به سرکردگی بابقلی بندار فراهم کرده است.
گلمحمد برای اینکه کسی کشته نشود، با یاران نزدیکش شبانه به کوه میروند تا جنگ به کوه کشیده شود. صبح همان روز، زیور پنهان از همه خود را به اردوی جهنخان میرساند و از آنها خواهش میکند که با گلمحمد جنگ نکنند. زیور دستگیر میشود. ساعتی بعد، جهنخان و بابقلی بندار با چند تفنگچی به قلعه میدان میآیند و از بلقیس و مارال محل استقرار گلمحمد را میپرسند و چون جوابی نمیدهند آنها را به اسارت میبرند.
شب آن روز، حیدر؛ پسر ملامعراج خبر اسیرشدن زنها را به گلمحمد میرساند و از گلمحمد میخواهد که موافقت کند تا در کنار او بجنگد. گلمحمد او را نزد پدرش برمیگرداند. زیور امنیهای را میکشد و خود را به گلمحمد میرساند. جنگ آغاز میشود وسرانجام نبردی طولانی، خانعمو، گلمحمد، بیگ محمد، ستار و زیور کشته میشوند. جنازههای گلمحمد، بیگ محمد و خانعمو را در سبزوار چندروزی به نمایش میگذارند و بعد در گوری دستهجمعی دفن میکنند.
مارال جنازهی زیور را سوار بر اسب با خود میبرد. نادعلی اسبش را به قربان بلوچ میدهد تا او بتواند خود را نجات دهد.

منبع:جامعه مجازی سربدارن(سبزواری ها)