شاید براتون جالب باشه که حکایت به دنیا آمدن رضا‌خان رو بشنوید. می‌دونید این سردار سلسله نصفه و نیمه پهلوی چه جوری و کجا بدنیا آمده؟

الان براتون میگم. به شرط اینکه شما هم هر چه میدونید برای ما ارسال کنید.

عباسعلی‌خان از قشونچی‌های دوره‌ي قاجار بود که توی یکی از شهرهای شمالی به نام آلاشت زندگی مي‌کرد. بنده‌ي خدا با یکی از فامیلاش ازدواج کرده بود و سه تا دختر داشت. البته میگن چند تا پسر هم داشته ولی ما که چیزی نمیدونیم، اصلاَ فکر می‌کنیم نداشته.

کم‌کم عباسعلی‌خان پا به سن مي‌گذاشت و روز به روز پیرتر مي‌شد، آدمي ‌هم که پا به سن بذاره هر روز یه گوشه‌ي بدنش مي‌لنگه دیگه.

این پیرمرد بیچاره هم مریض شد و هر روز حالش بدتر مي‌شد. عباسعلی‌خان یادش افتاد که یه دوست طبیبي‌ داره که تو دم و دستگاه کامران میرزا کار می‌کنه، راهی تهران شد و رفت پیش علی‌خان طبیب که دیگه درجه سرهنگی داشت و حسابي‌کارش گرفته بود.

علی‌خان که ظاهراً از اقوام مادری عباسعلی‌خان بود، او رو تو خونة خودش بستری کرد و از خواهرش نوش‌آفرين خواست تا از عباسعلی‌خان پرستاری کنه.

عباسعلی‌خان بادیدن پرستار خوش چهره و خوش اخلاقش، یاد روزگار جوانی افتاد و درد و مرضش یادش رفت. دیگه خلاصه سر پیری و معرکه‌گیری.

مثل این فیلمهای هندی، کار به عشق و عاشقی کشید و دل عباسعلی‌خان پروانه‌اي شد. عباسعلی‌خان که چه عرض کنم، عباسعلی‌جان، نوش‌آفرین رو از برادرش خواستگاری کرد و دیگه ازدواج و از این حرفا.

حکایت سرخوشی‌اش چند ماهی بیشتر طول نکشید چرا كه درد و مرض وامونده که تازه داماد و عاشق دلباخته نمیشناسه تا سروکله‌اش پیدا مي‌شه، سراغ سن و سال و مي‌گیره.

این شد که عباسعلی‌خان تصمیم گرفت که خدمت در قشون و رها کنه و برگرده به آلاشت تا بتونه جیره و مواجب خودش رو از سواد کوه دریافت کنه.

پیرمرد خجسته دل یه سوغاتی شیک و پیک شانزده ساله برای زن و بچه‌اش برد و با این اوصاف توقع داشت تو شهر خودش بهش خوش بگذره.

عباسعلی‌خان نگون‌بخت چند تا جرم‌رو یکجا مرتکب شده بود؛ اول این که سر زن اولش هوو آورده بود! دوم اینکه با یه دختر هم سن و سال نوه‌اش ازدواج کرده بود! سوم هم اینکه رسم طایفه این بود که با غریبه ازدواج نکنند و عباسعلی‌خان علاوه بر اینکه با غریبه وصلت کرده بود، عامل ورود یک خارجی به طایفه شده بود که خُب برای فامیلش خیلي گرون تموم مي‌شد.

راستی یادم رفت بگم منظورم از خارجی، همون نوش‌آفرینه، آخه نوش‌آفرین از یک خانواده‌ي گرجستانی بود و تو دوره‌ي فتحعلی‌شاه که هفده شهر قفقاز تسلیم روسیه شد به ایران مهاجرت کرده بودند. خلاصه با این پرونده‌ي سیاه، حساب ‌این پیر عاشق و عاجز با کرام الکاتبین بود.

از طرفی هم نوش‌آفرين زبون مازندرانی بلد نبود و نمي‌تونست با مردم آلاشت همکلام بشه. حالا میون این همه مصیبت تنها موندن عروس جوون بین طایفه شوهر بیمارش هم شده بود قوز بالا قوز.

اين شد كه تصمیم گرفتن تا برادر ۱۸ ساله‌ي نوش‌آفرين رو که اسمش حسین بود همراه خودشون به آلاشت ببرند تا نوش‌آفرين از تنهایی دق نکنه.

نوش‌آفرین و عباسعلی‌خان در آلاشت با مشکلات زیادی روبه‌رو شدند اینقدر که دیگه مصیبت این عشق و عاشقی برای هفت که چه عرض کنم؟! هفتاد پشتشون کافی باشه.

حال عباسعلی‌خان هر روز بدتر مي‌شد و دارایی‌اش تو آلاشت روز به روز بیشتر. یه عالمه املاک و گله و گاو و گوسفند داشت که هیچ کدوم نمي‌تونست مانع ورود ناگهانی عزراييل به روزگارش بشه.

عباسعلی‌خان مجبور شد دوباره پیش علی‌خان بره و دنبال معالجه و دوا درمون باشه.

حدود سال ۱۲٥٦ش به تهران رفت و زن باردارش رو بین یه قشون مخالف تنها گذاشت.

نمی‌دونم نوش‌آفرین به درگاه خدا چه کار کرده بود که خدا دختر هووش رو فرستاد تا تو این وضعیت نابهنجار کمکش کنه.

نبات دختر عباسعلی از زن اولش بود که ناخداگاه محبتش گل کرد و زن پدرش رو تو اون وضعیت بحرانی یاری کرد. دردسرتون ندم، بالاخره نوش‌آفرین خانم بین طایفه‌اي که قصد جونش رو داشتن و با تیغ و تبر به استقبال فرزندش آمده بودند، فارغ شد و فرزند عباسعلی در ۲٤ اسفند ۱۲٥٦ وارد دنیا شد. خدا رو شکر بچه سالم بود و عقل مادر هم کار کرد و اسمش رو رضا گذاشت تا حضرت عنایتی کنند و بچه رو از این قشون حفظ کنند. امّا به هر حال وقتی بچه از لحظه ورود به دنیا با جماعتی مواجه شده بود که از سبیل همشون خون مي‌چکید، طبیعی بود که خشن بار بیاد.

رضا حدود ۸ ماه و ۹ روزش بود که عزراييل داغ دیدنش رو به دل باباش گذاشت و دست عباسعلی‌خان رو گرفت و دیگه ... دِ برو که رفتی.

حالا خدا رو شکر که اجل مهلتش نداد و الاّ معلوم نبود عباسعلی‌خان این بار در بازگشت به آلاشت چه سوغاتی برای خانواده‌اش مي‌آورد.

عباسعلی در پنجم آذر ماه ۱۲٥۷ با دنیا وداع کرد و رفت. و جسدش رو به شهرری بردند و در جوار صحن حضرت عبدالعظیم مشرف به باغ طوطی توی مقبره حاج میرزا باقر‌خان دفن کردن.

بد نیست بدونید که تو اون هشت ماه پیش از مرگ عباسعلی و همینطور دوران بعد از مرگ آن ،چی به سر رضا و نوش‌آفرين آمد!

بعد از به دنیا اومدن رضا، نوش‌آفرين که بین مخالفهای ریز و درشت خودش، جونش به لب رسیده بود تصمیم گرفت، نوزادش را به دست‌بوس باباجون ببره و به این بهونه یه نفسی تازه کنه. امّا خب به خاطر سرمای شدید اسفندماه تمام جاده‌ها به علت برف و کولاک بسته بود، بنابر این دندون رو جگر گذاشت تا یه کمي‌سرما فروکش کنه.

اوایل ارديبهشت ماه ۱۲٥۷، کاروانها یکی بعد از دیگری عازم این شهر و آن شهر شدند و نبات خانم هم زن پدرش رو با نوزادی که همراه داشت و همچنین به همراه حسین، برادر نوش‌آفرين به قافله‌ي مشیر‌خان سپرد تا به تهران برن.

فاصله‌ي آلاشت تا تهران هشت منزل بود. نزدیکیای امامزاده‌ هاشم که رسیدن، برف و کولاک سخت، حرکت قافله رو مختل کرد و قافله رو پنج ساعتی توی سرما متوقف کرد. واقعاً اوضاع دردناکی بود، مخصوصاً برای نوش‌آفرين با یه بچه چهل روزه که قطعاً نمی‌تونست این شرایط رو تحمل کنه.

بچه شدیداً یخ زده بود و چهره‌اش لحظه به لحظه سیاهتر مي‌شد. قافله آروم آروم خودش‌رو به قهوه‌خونه امامزاده ‌هاشم رسوند، وقتی وارد قهوه‌خونه شدند، نوش‌آفرين متوجه شد که نوزادش نفس نمي‌کشه.

قهوه‌چی که ظاهراً از همه کاری سر درمي‌آورد، اومد و بچه‌رو معاینه کرد و متوجه شد که ظاهراً نوزاد از فرط سرما یخ‌زده و مرده.

بچّه‌رو کنار هیزمهای بخاری گذاشتند تا صبح بشه و دفنش کنند. بیچاره نوش‌آفرين آنقدر ضعیف شده بود که حتی نمی‌تونست گریه کنه. حسین، برادر نوش‌آفرين ازش خواست تا اجازه‌ي دفن بچه‌رو بده تا اهالی دفنش کنند. امّا نوش‌آفرين راضی نشد و اجازه نداد. آخر قرار شد که نوزاد رو توی قهوه‌خونه نگه‌دارند تا زمانی که برفها آب بشه و دفنش کنند.

نوش‌آفرين، خسته و دل‌شکسته قنداق کودکش‌رو به قهوه‌چی سپرد و قهوه‌خانه رو به عزم تهران ترک کرد.

چند فرسخی هنوز از امامزاده دور نشده بود که یکباره حالش به هم خورد و منقلب شد، ناگهان تصمیم گرفت که به قهوه‌خونه برگرده و جسد نوزادشو پس بگیره و تا تهران با خودش ببره. علی‌رغم مخالفت همسفران، قافله به قهوه‌خونه برگشت و خواست جسد بچه‌رو تحویل بگیره امّا همه مخالفت مي‌کردند تا این که پیرمردی ناشناس که جلوی قهوه‌خونه نشسته بود، با دیدن حال پریشان نوش‌آفرين، جسد بچه رو گرفت و شروع کرد به مالش دادن دست‌ها و بدن نوزاد.

بعد از نیم ساعت ناگهان صدای فریاد بچه بلند شد و در حالی که همه در بهت و حیرت فرو رفته بودند پیرمرد جمعشون رو ترک کرد و برای همیشه ناشناخته باقی موند.

نوش‌آفرین که با تولد دوباره فرزندش نیروی عجیبي ‌گرفته بود با حالی خوش امّا در شرایطی سخت روانه‌ي تهران شد.

هفت ماه بعد از ورود نوش‌آفرين و کودکش به تهران، عباسعلی دار فانی رو وداع گفت، امّا با فرار نوش‌آفرين از آلاشت هیچ ارثی به او و فرزند چندماهه‌اش نمي‌رسید و تمام ثروت عباسعلی‌خان به دست برادرزاده‌های مزدورش افتاد.

نوش‌آفرين چاره‌اي نداشت غیر از این که به همراه فرزندش در خانه‌ي علی‌خان زندگی کنه امّا از آنجایی که علی‌خان، ازدواج کرده بود و همسر خوش‌اخلاقی نداشت، شرایط زندگی در خونه‌ي علی‌خان برای نوش‌آفرين با وجود مخالفتهای همسر علی‌خان، سخت و طاقت‌فرسا بود که البته خیلی هم طول نکشید که علی‌خان و همسرش راهی آلمان شدند و نوش‌آفرين و رضا بي‌خانمانی رو تجربه کردن.

در چنین شرایطی، نوش‌آفرين ناچار شد به ازدواج دوم تن بده امّا روزگار انگار نمي‌تونست آسایش این زن بیچاره رو ببینه و نوش‌آفرين به بیماری سختی مبتلا شد و از بستر بيماري جون به در نبرد و مُرد. رضا فقط هفت سالش بود که جسد مادرش رو مقابل چشمش در قبرستان حسن‌آباد به خاک سپردند. بعد از مرگ نوش‌آفرين، سرپرستی رضا به دایی دومش یعنی ابوالقاسم‌خان واگذار شد و از همون زمان، رضا در خیاط‌خونه‌ي قزاقها مشغول به کار شد.

ابوالقاسم‌خان مرد مهربونی بود و تا جایی که در توانش بود به رضا کمک مي‌کرد تا درد یتیمي‌ رو حس نکنه امّا نتونست رضا رو به مکتب‌خونه بفرسته تا اون هم مثل بقیه‌ي بچه‌ها باسواد بار بیاد ولی رضا، بچه‌ي زرنگی بود. موقعی که از کار فارغ مي‌شد و با بچه‌های محله‌ي سنگلج تیله‌بازی مي‌کرد؛ کم‌کم خوندن و نوشتن رو، از اونها یاد گرفت (البته با زیرکی خاص). وقتی رضا بزرگتر شد ابوالقاسم خان، دستش رو توی قزاق‌خونه بند کرد و براش زن گرفت و همواره حمایتش کرد تا افسر شد ناگفته نماند که رضا وقتی مشغول به کار شد، اول کار، کاملاً غیررسمي‌ بود و فقط کارهای پادویی و سرپایی انجام می‌داد و تنها در ازای غذایی که مي‌خورد و لباسی که مي‌پوشید مزد مي‌گرفت و حقوقی نداشت. اگرچه رسماً قزاق نشده بود امّا در تمرینات قزاقها شرکت مي‌کرد.

این وسط نباید از کمکهای نبات خانم خواهر ناتنی رضا و نونوش خانم دختر عموش غافل بشیم آنها هم به هر طریقی که بود سعی مي‌کردند به تأمين معاش رضا کمک کنند.

خلاصه این که یه روز سرهنگ شنه‌آور از قزاق‌های بدون اسب، یک فوج پیاده نظام به قزاق خونه آورد و به این ترتیب، رضا در پیاده نظام قزاق خونه مشغول به کار شد. یک سال لباس خوبي‌پوشید و غذای خوب خورد و این وضعیت اونقدر بهش ساخت که حسابي‌خوش تیپش کرد. لباس قزاقی هم خیلی بهش میومد.

منصوره میر فتاح

سایت جوان و تاریخ


موضوعات مرتبط: در ارتباط با مطالب تاریخی از تاریخ 1/4/91 به بعد

تاريخ : | | نویسنده : هیات تحریریه گنجینه |
.: Weblog Themes By SlideTheme :.