گنجینه علوم اجتماعی شهرستان ششتمد

(تاریخ و جغرافیا و علوم اجتماعی)

گُل محمد کلمیشی کُرد مرد کوهستان کلیدر

 

گل محمد و یاران

تکرار اشتباهات دولت های قبل و قبل تر ایران را همیشه ضعیف و ضعیف تر کرده است . یاد خاطره ای افتادم که فکر میکنم برای شما نیز شنیدنی باشد :‌ در فاصله ۵۴ کیلومتری کنار جاده سبزوار-نیشابور تابلوی روستایی جلب توجه می کند که روی آن “سنگ کلیدر” نوشته شده است. نام این روستا تداعی کننده نام رمان معروفی است نوشته نویسنده خوش ذوق و توانا و سرشناس محمود دولت آبادی. از این نویسنده تالیفات زیادی به یادگار مانده است که در کلیدر با قدرت و مهارت و تحقیقات بسیار شرح حال روزگار گل محمد را پرورانده است. در زمان رضا خان مردی بود که مخالف رژیم آن زمان بود و به قول خودمان ” اغتشاشگر !‌‌ نامش گل محمد ،‌شهربانو گوچاهی پیرزن ۸۵ ساله در مورد گل محمد می گوید: گل محمد یاغی بود که که از اربابها به زور می گرفت و به مردم فقیر و بی بضاعت کمک می کرد.او را در مجلس شامی میکشند و جنازه اش را بر روی الاغی میگذارند و روانه روستایش میکنند . نامش محمد و به مادرش نیز “‌گل محمد “‌میگفتند . این مادر که طبع شاعری روستایی نیز داشت تا جنازه پسرش که تازه نامزد کرده بود اشعاری را زمزمه میکند .مادر بزرگ بنده (‌فخر التاج محروقی ) آن زمان هشت ساله بود و خود شاهد سرایندگی مادر “‌گل محمد “‌بوده است او با صدای قشنگش اینگونه میخواند چهاربیتی هایی را که مربوط می شد به بعد از کشته شدن گل محمد و من غرق و مبهوت این چهاربیتی ها که از زبان مادرگل محمد گفته می شد بودم. چه روزها و شبها که در عروسی ها و در محافل شبانه یا در موقع درو گندم یا هنگامی که زنها پنبه می رشتند این چهاربیتی ها را می خوانده اند و از همان زمان کودکی با این چهار بیتی ها خو گرفته بودم و زیر لب گاهی وقتها در تنهایی زمزمه می کردم و آنچه از آنها هنوز یادم می آید این چنین بود.

صد بار گفتم همچی مکن ننه گل محمد /
زلفای سیاه قیچی مکو ننه گل محمد /
صد بار گفتم پلاومخار ننه گل محمد /
وردور کوها تاو مخور (تاب مخور) ننه گل محمد /
صد بار گفتم یاغی مرو ننه گل محمد /
رفیق الدغی مرو ننه گل محمد /
الدغی بیبفای (بیوفاست) ننه گل محمد /
تا آخر دنیا با تو نیای (نمی آید ) ننه گل محمد /
ایمروز که دور دورنس (تست) ننه گل محمد /
اسب سیات دجو لونس ننه گل محمد /
ای جاولونا همیشه نیس ننه گل محمد /
اسب سیات دبیشه نیس ننه گل محمد /
وصف شما د ایرونس ننه گل محمد /
عکس شما تهرونس ننه گل محمد /
کو جرق و جرق شمشیرت ننه گل محمد /
کو درق و درق هفت تیرت ننه گل محمد /
کو اجاقت کو اتاقت ننه گل محمد /
کو برارای قولچماقت ننه گل محمد /
گل محمد ددخاوبی ی ننه گل محمد /
تفنگشم برناو بی ی ننه گل محمد /
او تخم مرغای لای نونت ننه گل محمد /
آخر نرف نیش جونت ننه گل محمد /
قت بلندت شوه رف (آویزان شد ) ننه گل محمد /
نیمزی قشنگت بیوه رفت ننه گل محمد /
فشنگ د بند قطار قطار ننه گل محمد /
وخ بار به جنگ سبزوار ننه گل محمد /
الای بمیر قاتلت ننه گل محمد /
خنک رو و دل مارت ننه گل محمد/

مصاحبه ویدئویی با پروین فهیمی

کلیدر

کلیدر در اصل نام کوهپایه ای در شما نیشابور است و نیز نام رمانی که توسط محمود دولت آبادی به نگارش در آمده است. داستان در مورد زندگی و سرگذشت خانواده ای از عشایر کرد خراسان(کرمانج) است به نام خانوار کلمیشی که از کردهای تیره میشکالی هستند.قهرمان داستان جوانمردی است به نام گل محمد که فرزند دوم خانوار و دارای شخصیتی بلند پرواز و جسور. داستان چنین پیش می رود که او و تعدادی از افراد خانوار برای دزدیدن دختری که دایی گل محمد به نام مدیار عاشق او شده و دختر در خانه ارباب یکی از دهات زندگی می کند و قرار است تا آن دختر به زور به عقد پسر ارباب درآید، راهی می شوند و هنگام دزدیدن دختر درگیری بالا گرفته و مدیار کشته می شود و گل محمد هم که تازگی از خدمت نظام برگشته و تیراندازی ماهر است ارباب را هدف گلوله قرار می دهد. می توان گفت که داستان از اینجا وارد مرحله ای جدید می شود.

پس از مدتی دو نفر امنیه برای دریافت مالیات به محله کلمیشی ها مراجعه می کنند. یکی از آنها به زیور زن اول گل محمد نظر سوء دارد و این مساله به گوش گل محمد می رسد، از طرفی هم گل محمد در این گمان است که مالیات بهانه ای است تا او را برای قتلی که در جریان درگیری مرتکب شده دستگیر کنند، بنابراین شبانه دو مامور را نیز کشته و سر به نیست می کند و این شروع درگیری گل محمد با دولت و یاغی شدن اوست و ادامه داستان.

چنان که از داستان بر می آید گل محمد دارای شخصیتی بلند پرواز است و در قالب یک روستایی یا عشایر ساده که چوپان یا کشاورزی ساده است نمی گنجد. او مرد جنگ و میدان است، مرد فشنگ و دود باروت، مرد سواری و اسب و کوه و کمین

داستان چنین آغاز می شود:

اهل خراسان مردم کرد بسیار دیده اند. بسا که این دو قوم با یکدیگر در برخورد بوده اند، خوشایند و نا خوشایند. اما اینکه چرا چنین چشم هاشان به مارال خیره مانده بود، خود هم نمی دانستند. مارال دختر کرد دهنه اسب سیاهش را به شانه انداخته بود، گردنش را سخت و راست گرفته بود و با گامهای بلند، خوددار و آرام رو به نظمیه می رفت. گونه هایش برافروخته بودند. پولکهای کهنه برنجی از کناره های چارقدش به روی پیشانی و چهره گرد و گر گرفته اش ریخته بودند و با هر قدم پولک ها به نرمی دور گونه ها و ابروهایش پر می زدند. سینه هایش فربه و خوب برآمده بودند، چنان که دو کبوتر بی تاب می خواستند از یقه اش بیرون بزنند.بالهای چارقد مارال رویشان را پوشانده بود و سینه ها در هر تکان بی تابانه موج می زدند و شلیته بلندش با هر گام نیم چرخی به دور ساقهای پوشیده در جورابش می زد.چشمهایش به پیش رویش دوخته شده و نگاهش را از فراز سر گذرندگان به پیشاپیش پرواز داده و لبهای چون قندش را بر هم چفت کرده بود و چنان گام از گام بر میداشت که تو پنداری پهلوانیست به سرفرازی از نبرد بازگشته. هم اسب سیاهش(قره آت) چنان گردن گرفته و سینه پیش داده و غراب سم بر سنگفرش خیابام می خواباند که انگار بر زمین منت می گذاشت و به انچه دورش بود فخر می فروخت.

مارال که دختر عبدوس دایی بزرگ گل محمد است در ادامه داستان به همسری گل محمد در می آید و باید گفت که چنین زنی را چنین مردی شایسته است.

کتاب پر است از توصیفاتی بسیار لطیف گویی که انسان تک تک صحنه ها را مانند یک فیلم سینمایی به مشاهده نشسته است.

دولت آبادی در این داستان نظام رعیت اربابی حاکم بر جامعه آن روزگار را تشریح می کند و آن را مورد انتقاد شدید قرار می دهد.نظامی که در آن ارباب رعیت را همیشه بدهکار خود قرار می دهد و در مقابل یک کیسه آرد گندم که قوت زمستان خانوارش است او را به استثمار می کشد و به این ترتیب است که رعیت جماعت از خود بیگانه شده است. تابع ظلم شده است. مانند گوسفند زبان بسته شده است. هم نوعش را که جلوی رویش سر می برند و او فقط می نگرد و هیچ، جرات ابراز نظر و مخالفت را که ندارد هیچ حتی بلد نیست که چگونه معترض شود و اصلا اعتراض یعنی چه؟

پدر گل محمد که بزرگ خانوار است و کلمیشی نام دارد گل محمدش را که باد غرور جوانی به سر دارد و از وضعیت فقر موجود گلایه می کند چنین نصیحت می کند:

تو خیال می کنی چرا ما در اینجا ماندگار شده ایم؟ما را یا تبعید کرده اند یا برای جنگ با افغان ها، ترکمن ها و تاتارها به این سر مملکت کشانده اند. ما همه شمشیر و سپر این سرزمین بوده ایم، سینه ما آشنای گلوله بوده اما تا همان وقتی به کار بوده ایم که جانمان را بدهیم و خونمان را نثار کنیم، بعدش که حکومت سوار می شده دیگر ما فراموش می شده ایم و باید به جنگ با خودمان و مشکلاتمان بر می گشته ایم. کار امروز و دیروز نیست ما در رکاب نادر شمشیر زده ایم، همپایش تا هندوستان تازانده ایم. چه می دانم چند صد سال پیش که شاه عباس ما را از جا کند و به اینجا ها کشانید یکیش هم این بود که با سینه مردهای ما جلوی تاتارها بارویی بکشد. از دم توپهای عثمانی ما را برداشت و آورد دم لبه شمشیر تاتارها جا داد. همیشه جان فدا بوده ایم ما، شمشیر حمله همیشه اول سینه ما را می شکافته اما بار که بار می شده هر کس می رفته می نشسته بالای تخت خودش و ما می ماندیم با این چهار تا بز و بیابان های بی بار، ابرهای خشک و اربابهایی که هر کدامشان مثل افعی روی زمین چپاولی خودشان چمبر زده اندتا به قیمت خون پدرشان بابت علفچر و آبگاه از ما اجاره بگیرند، اما تو که هنوز جوانی و نمی خواهی به گوش بگیری که ما همیشه بار شکم این مملکت بوده ایم.

پایان داستان پایانی تلخ است. با حیله و ناجوانمردی گل محمد و اطرافیان نزدیکش را به قتلگاه می کشانند و سلاخی می کنند. عکس زیر که از یک تکه روزنامه برداشته شده سندی است بر واقعی بودن این ماجرا که در حوالی سالهای 1325 تا 1327 خورشیدی در منطقه خراسان اتفاق افتاده است.

خاطره کشته شدن گل محمد و اطرافیانش هنوز هم در اذهان مردم هست. چه بسیار زنانی که از زبان مادر گل محمد (بلقیس) شعرهایی را موقع ریسیدن پشم و پنبه، دروی گندم یا لالایی برای فرزندانشان زیر لب زمزمه می کنند.

کو جرق و جرق شمشیرت، ننه گل محمد

کو درق و درق هفت تیرت، ننه گل محمد

کو اجاقت، کو اتاقت، ننه گل محمد

کو برارای قلچماقت، ننه گل محمد

او تخم مرغای لای نونت، ننه گل محمد

آخر نرفت نوش جونت، ننه گل محمد

قد بلندت شوه رفت، ننه گل محمد

زن قشنگت بیوه رفت، ننه گل محمد

فشنگ دبند قطار قطار، ننه گل محمد

وخ بار به جنگ سبزوار، ننه گل محمد

الهی بمیره قاتلت، ننه گل محمد

خنک رو دل مادرت، ننه گل محمد

·         دانلود فایل pdf خلاصه ی رمان کلیدر

 

 

خلاصه رمان کلیدر

·         دانلود فایل pdf خلاصه ی رمان کلیدر

به نقل از: کلیدر بهترین رمان فارسی

مارال دختر جوانی از عشایر ُکردِ ساکن خراسان به شهر (سبزوار) میآید تا پدرش عبدوس و نامزدش دلاور را که به جرم شرکت در قتل زندانی هستند، ملاقات کند. مارال و مادرش در طول یک سالی که این دو در زندان بوده اند، بر اثر خشکسالی زندگی دشواری را گذرانده اند.

مادر بعد از بیماری سختی مرده است و مارال که تنها مانده است، تصمیم گرفته پیش عمه اش بلقیس همسر کلمیشی به کلاته سوزن ده برود. خانوار کلمیشی مثل بیشتر ایلیاتیهای آن سامان بین منطقه کلیدر و قلعه ها و کلاته های پراکنده آن نواحی بر حسب فصل، در رفت و آمدند. مارال درخانواده عمه به خوبی پذیرفته میشو د و روز بعد برای درو کردن کشتگاه کوچک خانواده با آنها همراه م یشود. همان روز گل محمد (پسر بل قیس) با د ایی خود م دیار و چند تن دیگر از اعض ای خانواده همراه م یشود تا صو قی خواهرزاده حاج ح سین چارگوش لی را که م دیار عاشق او ست، از خانه حاج ح سین بدزدن د. صوقی نامزد نادع لی پسر حاج ح سین اس ت. در ای ن ماجرا مدیار و حاج حسین چارگوشلی کشته م یشود. در غیبت مردان خانواده، شیرو (دختر جوان بلقیس) طبق قرا ری که با ما ه درویش –جوانی که هرسال بر ای روض ه خوانی و شم ایل گردان ی به سیا ه چاد رها م یآید- دارد، فرار م یکند. وقتی گ لمحمد به سوزن ده برم یگردد برای پیدا کردن شیرو تا نیشابور م یرود و در آنجا باخبر م یشود که آن دو باهم ازدواج کرد هاند و به قلعه چمن رفته اند.

خانواده بعد از درو کردن کشت دیم کم حاصل خود در سوزن ده به چادرها برم یگردند و وقتی با بیماری گوسفندها روبرو م یشوند، گ ل محمد بر ای گرفتن کمک از ادار ه ه ای دولت ی به سبزوار م یرود، اما هیچ ادار ه ای به او توج هی ن م یکند و او خسته و ناا مید به چادرها بر م یگرد د و ناچا ر م یشود از بابقلی بندار مباشر ارباب آلاجاقی که در قلعه چمن دکانی دارد، قرضی بگیرد. ماه درویش و شیرو در قلعه چمن بر ای گذران زندگی به خدمت بابقلی بندار درم یآیند. شیرو در کارگاهی که بابق لی بندار در زیرزمین خانه خود د ایر کرده، همراه با مو سی و عد ه ای از بچ ه ه ای قلعه، قا لیبافی م یکند. نادعلی بر ای یافتن نشان ه ای از قاتل پدر خود س یاه چادره ا و قلع ه ه ای اطراف را زیر پا م یگذارد، اما ب ینتیجه بر م یگردد. گورکن قلعه برکشا هی به سراغش م یآید تا به از ای روغن و گند می که از او م یگیرد، گور م دیار را که در شب حادثه پنها نی در گورستان قلعه برکشا هی دفن شده، به او نشان بدهد تا نادع لی بتواند با نبش قبر او، ر دی از قاتل پدر خود به دست آورد اما منظره ف جیعی که نادعلی در گور م یبیند، بر اعصاب او اثر م یگذارد و نادع لی سلامت روح خود را از دست م یدهد.

با فرار سیدن فصل پ اییز خانواده کل میشی به قشلاق م یرون د. بر اثر مرگ و می ر احشام و تنگدستی، گ ل محمد و بیک محمد (برادر کوچکت ر) ناچار به هیزم کشی م یروند. مارال که خود را در آن موق عیت سربار خانواده م یبیند، پیشنهاد م یدهد که گ ل محمد را در این کار کمک کن د. گل محمد که از او لین دیدار به مارال د ل بسته است، با آنکه ز نی به نام زی ور دارد، مارال را به زنی م یگیرد. گل محمد د ر یکی از سفره ایی که بر ای فروش هیزم به شهر رفته است، با ستار جوان پینه دوزی آشنا م یشود که گاه گاه برای کار به میان ایلات و به دهات اطراف م یآید. در غروب ش بی برفی، دو امنیه برای گرفتن مالیات به چادر کلمیش یها م یآیند، اما در وض عیت بدی که خشکسا لی و مرگ و میر گوسفندها پیش آورده، امکا نی بر ای پرداخت ما لی ات نی ست. امنیه ها خیال دارند گ ل محمد را با خود به شهر ببرن د. گل محمد و خا ن عمو (برادر کل می شی) آن دو را م یکشند و جسدهاشان را از بین م یبرند. چندماه بعد وق تی که کل میش یه ا دارند خود را برای کوچ به طرف ک لیدر آماده م یکنند، از آمدن چند ام نی ه به می ان س یا هچادره ا باخبر م یشوند. گ لمحمد و خان عمو چادرها را ترک م یکنند و به بیابا نهای اطراف م یگریزند. بابقلی بندار شیرو را طبق وعد ه ای که به ارباب آلاجا قی داده است، به شهر به خانه او م یفرستد.

چندی بعد بل قیس که بر ای کا ری ب ه خانه ارباب آلاجا قی به سبزوار رفته است، شیرو را در آنجا م یبیند و با خود به میان خانواده م یآورد، اما هی چی ک ازمردان خانواده باش یرو از در آش تی درنم یآیند و او تنها و دلشکسته به قلع ه چمن بر م یگردد. چند روز بعد جه ن خان بلوچ که با بابقلی بندار معامله قاچاق ت ریاک دارد، برای وصول مطالبات خود از او، با چند سوار به قلعه چمن م یآیند. بابقلی بندار در قلعه چمن نیست و جهن خان، ماه درویش را که حاضر نم یشود ج ای او را نشان بدهد، از با لای پش ت بام به حیاط خانه پرت م یکند. ماه درویش از آن به بعد ع لی ل و زمینگیر م یماند. جهن خان، شیدا پسر کوچک بابقلی بندار را به گروگان با خود م یبرد. همان روز موسی که از شهر برگشته است به گودرز بل خی –یکی از ساکنان قلعه چمن که ستار با او رفت و آمدهایی دارد- خبر م یدهد که ستار در پی حادثه ای در شهر دستگیر شده است.

چندی بعد خا نمحمد پسر بزرگتر بلقیس که چندسالی در زندان بوده، آزاد م یشو د و پ یش کسان خود م یآید. همان شب گ ل محمد و خا ن عمو بر ای دیدن او به چادرها م یآیند. صبح روز بعد استوار اش کین و ا مینه هایش که در تع قیب گ ل محمد هستند، به آنجا م یرسند و او را دست گیر م یکنند. گل محمد در زندان با ستار ه مبند اس ت. ستار نقش ه ای بر ای فرار گ ل محمد و چند تن دیگر م یکشد. نقشه با موف قیت انجام م یگیرد. وقتی گ ل محمد به چادرها م یرسد، مارال پس ری به د نیا آورده اس ت. همان شب گ ل محمد همراه با خا ن عمو و بیک محمد به رباط کالخو نی به سراغ پسر خاله شان ع ل یاکبر حا ج پسند م یروند و چون مطمئن هستند که ع ل یاکبر حا جپسند، گل محمد را لو داده است او را م یکشند و گوسفندهایش را با خود م یبرند.

روز بعد از فرار زندا نیان، خبر حمله آنها به رباط کالخونی، به ستوان غزنه م یرسد و او با سرعت به طرف کالخو نی راه م یافتد. موسی که با تش کیلاتی که در شهر است، ارتباط دارد، اعلا میه هایی را با خود م یآورد و در دهات اطراف به دست بع ضی از دهقانان م یرساند. این روزها در اغلب روستاها، بحث هایی موافق و مخالف بر سر گرفتن املاک ارباب ها درگرفته است. در همین روزها شیدا که موفق به فرار شده، به قلع هچمن م یرسد و بابقلی بندار برای حفظ جان ش یدا، او را به پناهگاه گل محمد م یفرستد.

گل محمد و همراهانش ش بی به قلعه سنگرد م یروند و از نجف ارباب م یخواهند که تفن گ ها و فشنگ های خود را به آنها بدهد و وق تی به قلعه میدان بر م یگردند، با حمله استوار اش کین و امنیه های او مواجه م یشوند اما گ ل محمد و مردانش موفق م یشوند آنها را بکشن د. گ لمحمد دو امنیه ای را که زنده ماند ه اند، با گوش ب ریده به شهر روانه م یکند ، از آن روز به بعد، آوازه شجاعت و قدرت گل محمد در دهات و قلعه های اطراف م یپیچد.

چندی بعد سرگرد فربخش ستار را از زندان آزاد م یکند و او را پیش گل محمد م یفرستد تا به او بگ وید که م ایل است گ ل محمد را ملاقات کن د. فربود ر ئیس تش کیلات موافقت م یکن د که ستار پیغام سرگرد را به گ ل محمد برسان د. ستار در سر راه خود به گروه ام نیه هایی برم یخور د که برای پیدا کردن گ ل محمد دارند به قلعه چمن م یروند. عباسجان –پسر کرب لای ی خداداد، پیرمرد ثروتمن دی که زند گی گذشته را از دست داده اس ت- به تاز گی به خدمت بابق لی بندار درآمده است و همان شب پیا مهایی از ارباب آلاجاقی برای او م یآورد. آلاجاقی از بابق لی بندار خواسته است که هم گ ل محمد را از آمدن ام نیه ها باخبر کند و هم س عی کند ام نی ه ه ا را به راههایی بفرستد که موفق به یافتن گ لمحمد نشوند. علاوه بر آن سرگرد فربخش هم به بابق لی بندار پیغام داده که ن م یخواهد بین گ ل محمد و خا ن نایب، ر ئیس ام نیه ه ا در گی ری و برخور دی پیش بیاید.

آن شب ستار مخ فیانه با گودرز بل خی و مو سی و چن د تن دیگر از دهقانان دور هم جمع م یشوند و در مورد مطالبات ج دی خود از اربا ب ها بح ث هایی م یکنند و قراره ایی م یگذارن د. روز بعد ستار به سراغ گ ل محمد م یرود، در سر راه خود دسته خا ن نایب و ام نیه ه ایش را در آن حوا لی می بیند. نزدیک های غروب، گ ل محمد و دیگران ، از مخفیگا ه خود، حمله خا ن نای ب را به سیاه چادرهای ملامعراج، که از یاران گ ل محمد است م یبینند. گل محمد ستار را نزد ملامعراج که در این حمله مجروح شده، م یفرستد و خود و یارانش خا ن نای ب را دنبال م یکنن د و او و امنیه هایش را م یکشند.

در قلعه چمن، یک شب قبل از شروع کار دست ه جمعی درو، دهقانان دور هم جمع م یشوند تا در مورد گرفتن حق خود از اربا ب ها ه م قسم شون د. عباسجان خبر ای ن جلسه را به بابق لی بندار م یرساند. روز بعد، ق دیر (برادر عباسجا ن) که بر ای او لین بار به کار درو کردن گماشته شده، نم یتواند پا به پ ای دیگران کار کند و اصلان پسر بابق لی بندار، او را اخراج م یکند. ق دیر همان شب خرم ن ها را به آتش م یکشد. فرد ای آن روز ارباب آلاجا قی و ام نی ه ه ایی که از شهر م یآیند، گودرز بلخی و یاران او را به بهانه آتش زدن خرمن ها به باد کتک و شکنجه م یگیرد.

گل محمد که حالا با شهر تی که به دست آورده، به صورت ملجایی برای رعی ت ه ا درآمده، در قلعه میدان مستقر م یشود. مردم از دهات و کلاته های اطراف به سراغ او م یآیند و مسائل خود را با او در میان م یگذارند و از او کمک م یخواهند. در یکی از ه مین روزها دو ام نی ه از طرف سرگرد فربخش نام ه ای بر ای گ ل محمد م یآورن د که در آن به او پی شنهاد شده از دولت درخواست تأ مین کند یا آنکه رض ایت بدهد تا سرگرد فربخش همراه با نم اینده ای از مشهد، به دیدار او بیاید و با هم بر ای دیدار دوستان ه ای نزد فرمانده به مشهد برون د. گل محمد در پ ذیرفتن این پیشنهاد مردد م یماند. ستار هم نم یتواند راهی پیش پای او بگذارد.

به دنبال شک ایت هایی که از نجف ارباب شده، گ ل محمد به قلعه او (سنگر د) م یرود. در آنجا حاج ی خان خرس فی را م یبیند و دختر او لیلی را بر ای بیک محمد، خواستگا ری م یکن د. حا جی خان خرس فی که خیال دارد لیلی را به نجف ارباب بدهد، بعد از رفتن گ لمحمد و ی ارانش، با همدستی نجف ارباب، انبار کاه او را آتش م یزند تا آن را به گردن گل محمد بینداز د و بتواند ازاو شکایت کند.

وقتی گل محمد به قلعه میدان برم یگردد، قربان بلوچ –یکی از کارگزاران بابقلی بندار- را م یبیند که از طرف او آمده است تا گ ل محمد ر ا به جشن عرو سی پسرش اصلان دعوت کن د. قرار است آلاجاقی و فربخش هم به این جشن بیایند و آلاجا قی بر ای گ ل محمد پیغام فرستاده است که این جشن بهت رین فرصت برای گرفتن تأمین است و او م یتواند در برابر گرفتن صدهزار تومان، برای او تأ مین ب گیرد. قربان بلوچ همچ نین از جهن خان پیغامی بر ای قرار ملاقا تی با گ ل محمد آورده است. گ لمحمد در پذیرفتن این دعوت ها مردد و سرگردان م یماند. قربان بلوچ که روزگا ری در قیام افسران خراسان با آنها همراه بوده و حالا اعتماد گ ل محمد را جلب کرده و در صف مردان او درآمده است، معتقد است که چون کاره ایی که گ لمحمد م یکند، به نفع اربا ب ها نیست، این دعو ت ها ممکن است دا می بر ای گ ل محمد باش د. ستار هم در بحث هایی که با گ ل محمد دارد، به او هشدار م یدهد که به ج ای اینک ه در می ان اربا ب ها و رعیت ها قرار ب گیرد و با هردو طرف دوست باشد، ب اید طرف مردم را ب گی رد، زی را م ردم او را صادقانه دوست دارند، در حا لی که دوس تی اربا ب ها با او صادقانه نی ست و نم یشو د به آنها اعتماد کر د. گل محمد با احساس مسئو لیتی که نسبت به مردم دارد، در قبول دعو ت ها مرددتر م یشود.

نزدیک یهای صبح، حیدر پسر ملامعراج خبر خرابکار یهای نجف ارباب را به گل محمد م یرساند.

گل محمد و یارانش به سنگرد م یروند، نجف ارباب را دست گیر م یکنند و او را دس ت بسته با خود م یآورند. در ه مین موقع ک سی از طرف ر ئیس ام نیه ای که مأمور تع قیب گ ل محمد است، از راه م یرسد و از گ ل محمد م یخواهد از آنجا دور شود و خبر م یدهد که سیدشرضا و نوذربی گ که هردو تا چن دی پیش یاغی بودند و حالا به خدمت دولت درآمده اند، داوطلب دست گیر کردن او شده اند. این پیغام ها گ ل محمد را گیج تر م یکند ، با این همه به خا ن عمو م یگوید که خی ال دارد نجف ارباب را ه مین طور دس ت بسته به عرو سی اصلان ببرد و از خط ری که ممکن است در کمین او باشد، پروایی ندارد.

روز بعد گ ل محمد با جه ن خان ملاقات م یکند. گل محمد که گمان م یکر د جه نخان از او م یخواهد تا پو لی را که از بندار و آلاجا قی طلب دارد، از آنها ب گیرد، با کمال تعجب م یبیند که جهن خان که تا چن دی پیش یاغی بود، خودش را تس لیم کرده و حالا به خدمت دولت درآمده و از او م یخواهد که خودش را تسلیم کند. گ لمحمد به او جواب رد م یدهد.

پس از آن گ ل محمد و نز دیکانش به عرو سی اصلان به قلعه چمن م یرون د. آلاجا قی و سرگرد فربخش همراه با بابق لی بندار از او استقبال م یکنن د. آلاجا قی با وجود عدم رض ایت حا جی خرسفی، در میان جمع، قرار عرو سی لیل ی دختر او را بر ای بی ک محمد م یگذار د و ضمن صحبت هایی پنها نی از گ ل محمد م یخواهدکه نجف ارباب را آزاد کند و از دولت درخواست تأمین کن د. گل محمد جواب مثب تی به پیشنهادهای آلاجا قی ن م یدهد و ب یآنکه در شام عروس ی شرکت کند، با یاران خود از قلعه چمن م یرود.

روزی که قرار است بیک محمد همراه با خا نعمو به خواستگاری لیل ی بروند، سوا ری از طرف سیدشرضا ترب تی بر ای گ ل محمد خبر م یآورد که به او دستور داده شده هرچه زودتر زنده ی ا کشته گ ل محمد را تح ویل دهد و گ ل محمد و برادرش به این نتیجه م یرسن د که ممکن است عروسی بیک محمد، حیله ای بر ای کشتن او باش د. با این همه بیک محمد همراه با خا ن عمو طبق قرار، با چند سوار به خرسف م یروند و وق تی به آنجا م یرسند، متوجه م یشوندک ه اها لی ده به دستور حا جی خرس فی، از ده بیرون رفت ه اند و خود او هم به مشهد رفته و از گ لمحمد شک ایت کرده اس ت. خان عمو خشمگین از تو هینی که به آنها شده، دستور م یده د مردم انباره ای غله حاجی خرس فی را خراب و آنها را غارت کنند و وق تی مردم از ترس ارباب دست به ای ن کار نم یزنند، غل ه ها را به کمک بیک محمد به نهر آب م یریزد و خشم گین از آنچه پ یش آمده و پشیمان از آنچه کرده است، نزد گ ل محمد بر م یگرد د. در هم ین موقع قربا ن بلوچ از طرف سرگرد فربخش پیغام م یآورد که فربخش مایل است او را ببیند. در این ملاقات فربخش خبر م یدهد که از مد ت ها پیش حکم قتل گ ل محمد را به او داد ه اند وچون این کار را نکرده است، به جرم ب یلیاقتی م یخواهند او را منتقل کن ند. اما جان شین او حتمًا این کار را خواهد کر د. فربخش دوستانه از گل محمد خداحافظی م یکند.

فردای آن روز، ستار که به شهر رفته با فربود بر سر احتمال کشته شدن گ لمحمد بحث م یکند. ستار تص میم دارد پیش گ ل محمد برگردد و فربود معتقد است که این کار فاید های ندار د. ستار هرچند از نظر عق لی حر ف های فربود را قبول دارد، اما تر جیح م یدهد بر ای ی اری گل محمد خودش را به او برسان د. آخرین پیشنهاد فربود این است که تش کیلات م یتوان د گ لمحمد را مدتی مخفی نگه دارد.

همان روز ( ١۵ بهمن ١٣٢٧ ) خبر سوء قصد به شاه از را دیو پخش م یشود. ستار در بحثی که با یکی از رفقا دارد به این ن تیجه م یرسند که از این به بعد دوره ب دی از سخت گیری و دیکتاتو ری شروع خواهد ش د. در جلس ه ای که شب همان روز در باغ فرماندا ری سبزوار با حضور آلاجا قی و اعیان شهر تش کیل م یشود، برنام ه ای بر ای تظاهرات بر ضد حزب توده، به و سیله زندا نیانی که آزاد م یشوند و روست اییانی که آلاجا قی از دهات اطراف خواهد آورد، ریخت ه م یشو د. ستار مصمم م یشود خود را به گل محمد برساند.

سیدشرضا ترب تی پنها نی به سراغ گ ل محمد م یآید تا به او بگ وید که در اوضاع فع لی که حکومت قدرت گرفته است و دارد همه مخالفان خود را از بین م یبرد، او مجبور است بنا به دستو ری که دارد، مرده یا زنده گ ل محمد را تح ویل بدهد و گ ل محمد ب اید بین تم کین، گ ریز یا مرگ، یک ی را انتخاب کن د. گل محمد تأ کید م یکند که چون اهل تم کین و گ ریز نیست. مرگ را انتخاب کرده است. درهمان حال سرهنگ بکتاش فرمانده جدید نیز پیغامی برای او م یفرستد و از او م یخواهد تا فردا شب خود را تس لیم کند و اگر نه او جنگ را شروع خواهد کر د. حیدر پسر ملامعراج از طرف پدر به سراغ گ ل محمد م یآید تا اگر او بخواهد، کم ک ه ایی بر ایش فراهم کن د. اما گل محمد همه پیشنهادهای کمک را رد م یکند. تفنگچ یهایش را به خان ه های شان م یفرست د و آخرین پیشنهاد ستار را بر ای در بردن جان خود، ن م یپذیرد. روز بعد به گل محمد خبر م یدهند که علاوه بر گرو ه های سرهنگ بکتاش و سردار جهن و سیدشرضا ترب تی، بر ای مقابله با او ارباب آلاجاقی هم گروهی به سرکردگی بابقلی بندار فراهم کرده است.

گل محمد بر ای اینکه ک سی کشته نشود، با یاران نز دیکش شبانه به کوه م یروند تا جنگ به کوه کشیده شو د. صبح همان روز، زیور پنهان از همه خود را به ارد وی سرهنگ بکتاش و جه ن خان م یرساند و از آنها خواهش م یکند که جنگ با گ ل محمد را شروع نکنن د. زیور دست گیر م یشو د.

ساعتی بعد، جه ن خان و بابق لی بندار با چند تفنگ چی به قلعه میدان م یآیند و از بلق یس و مارال محل استقرار گ ل محمد را م یپرسند و در برابر امتناع آنها، مارال و بل قیس را با خود به اسارت م یبرند.

شب آن روز حیدر پسر ملامعراج خبر ا سیرشدن زنها را به گ ل محمد م یرساند و از گ ل محمد م یخواهد که موافقت کند تا در کنار او بجنگ د. گ لمحمد او را نزد پدرش برم یگرداند. زیور که با کشتن ام نیه ای موفق به فرار شده، خود را به گ ل محمد م یرساند و با شروع حمله، همراه با او م یجنگد. در این نبرد طولا نی، خا ن عمو، گ ل محمد، بیک محمد، ستار و زی ور کشته م یشون د. جنازه های بی کمحمد و گل محمد و خا نعمو را به سبزوار م یبرن د. چندرو زی به نم ایش م یگذارند و بعد در گوری دسته جمعی دفن م یکنند.

موسی و قربا ن بلوچ و نادعلی چارگوشلی جسد ستار را در همانجا که کشته شده، به خاک میسپارند. مارال جنازه زیور را سوار بر اسب با خود میبرد. نادعلی اسب خود را به قربان بلوچ میدهد تا بتواند خود را از آنجا در ببرد و خود تا صبح در کنار گور ستار م یماند.

به نقل از: کلیدر بهترین رمان فارسی

 عکس گل محمد همراه با خان عمو و برادر کوچکترش بیگ محمد و صبرخان

یک هزار خاطره با یک عکس ... عکس بالا تنها عکس مستند از ماجرای گلممد کلمیشی مشهور به خان کلمیشی است.

·         جنازه های گلمحمدخان کلمیشی ویارانش که درمحل ژاندارمری سبزواربه لنگه های دربسته وبه نمایش گذاشته بودند

·         نفرجلوسمت راست سرهنگ فرهاد،سمت راست وی علی اکبردهنه ای (بابقلی بندار) جنازه صبرخان

·         داماد خان عمو ،جنازه وسط گلمحمدخان ،جنازه بیگ محمد،بالای جنازه بیگ محمد سربریده خان عمو

·         (علی خان) سمت راست بیگ محمدسردارجهن خان قاتل اصلی گلمحمدها وسرهنگ میرفندرسکی

(بکتاش کلیدر) مامور اعزامی از مرکز عکس سال ۱۳۲۷ یا ۱۳۲۸ نوروزبیگ شجاعی یکی ازکسانی بود که جان خود را در این راه از دست داد. مرحوم پدرم حاج حیدرعلی خسروی شغل آباد می گفت در سال ۱۳۲۴ یا ۱۳۲۵ بود که نوروزبگ با من دوست بود یک روزآمد منزل ما و زیر سایه درخت توت روی پشت بام نشته بود و برنوش را روی زانویش گذاشته بود و می گفت می روم و گلمحمد خان را میکشم آن روز مهمان ما بود و عصر حرکت کرد جهت گرفتن گل محمدخان ولی همانطور که درکلیدر آمده با لباس چوپانی کمین کرده بود که با گلوله بیگ محمد درافتاد.

به نقل از: وبلاگ کلیدر

 

 گُل محمد کلمیشی
کُرد مرد کوهستان کلیدر



« گل محمد» تفنگ را برداشت، اسب رم کرده اش قرار نداشت

ببر شب های سرد کوهستان، با کسی توی قلعه کار نداشت

خیز برداشت ناگهان « قره آت»، گرد و خاکی بلند شد به هوا

با « جهن خان سرحدی»، سردار، چاره ای غیر کارزار نداشت

ـ « قره آت» از نفس نمی افتد، پسرم سربلند می آید

آب می ریخت پشت سر « بلقیس»، مرگ را هرگز انتظار نداشت

روز کوتاه شد، زمستان بود، برف و بوران چله ی کوچک

« قلعه میدان» سیاه ـ خاکستر، ایل امسال هم بهار نداشت

***

«خان عمو» نعره ای کشید و « بلوچ» سینه ی گرگ را نشانه گرفت

« زیور» اکنون نفس نفس می زد، « خان محمد» دلی به کار نداشت

« بیگ ممد» چگور برنو را در گلوگاه کوه آتش زد

مرگ با « پینه دوز» می رقصید، زندگی خیره بود و عار نداشت

گل محمد تفنگ را انداخت، تشنه ی یک نفس «کلیدر» بود

پنج تا سینه سرخ افتادند ، آسمان غير قار قار نداشت

***

«کوه سنگرد»، بوی خون ـ باروت، « تنگه ی گاوطاق» را عشق است

قلب « مارال» از تپش افتاد، اسب آمد ولی سوار نداشت

لشکری سمت شهر برمی گشت، مرگ را می کشید بر گرده

کاش آهسته گام برمی داشت، هیچ کس میل سبزوار نداشت... .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط هیات تحریریه گنجینه  |